تبليغاتX
از وقتی تو را شناختم

سه شنبه 1388/09/17

از وقتی تو را شناختم...

اول فكر مي‌كردم ببخشيد، خيلي خيلي ببخشيد، «تو» زني هستي، ... زني هستي ... خشكه مقدس و پروردۀ رنج. اما مهربان و دوست داشتني. بعد كه ازدواج كردي فهميدم خانه‌داري و همسرداري‌ات هم خوب است.

چند روزي از ازدواجت نگذشته بود كه شنيدم كه همه مي‌گويند اگر علي نبود، كس ديگري لياقت همسري تو را نداشت، نه فقط در مدينه و يا در شبه جزيره، كه در تمام جهان.

به گوشم رسيده بود كه كارهاي خانه را تقسيم كرده‌ايد؛ كارهاي بيرون از خانه براي مرد خانه و كارهاي درون خانه هم براي زن خانه؛ يعني تو. و تو چقدر خوشحال شده بودي وقتي از انجام كارهايي كه مربوط به مردان مي‌شد، خودت را معاف مي‌ديدي.

البته مي‌دانم كه شوهرت همواره براي خانه هيزم تهيه مي‌كند و آب بر دوش مي‌كشد، حتي شنيده‌ام گاهي وقت‌ها خانه را هم جارو مي‌زند.

با اين همه شوهرت گفته جاي بند مشك‌ آب، كه تو به كرّات، به دوش گرفته‌اي و از چاه و يا از چشمه به خانه آورده‌اي روي بدنت مانده است. و دستاس هم به انگشتان و كف دستان تو تاول نشانده. لباس‌هايت هم از جارو زدن خانه پر از گرد و غبار شده‌اند و با افروختن آتش زير ديگ غذا، از دود تغيير رنگ داده‌اند. خوب اينها همه يعني حسابي براي خودت كدبانو بوده‌اي ديگر.

راستي! يادم رفت بگويم، وقتي پيامبر اين موضوع را فهميد به جاي خدمتكار به تو اذكاري  هديه داد تا موقع خواب نجوا كني. اين اذكار به نام تو يادگار مانده است. زهرا هم تو را ناميدند چون وقتي در محراب به عبادت مي‌ايستادي،‌ چنان عاشقانه محو جمال و جلال محبوب مي‌شدي كه پاهايت ورم مي‌كرد، يك پارچه نور مي‌شدي و چنان مي‌تابيدي كه چشم فرشتگان خيرۀ نور تو مي‌شد.

آن وقت من تازه فهميدم كه تو علاوه بر خانه‌داري و شوهرداري، عارف كم نظيري هم هستي.

بي‌خود نبوده كه شوهرت علي گفته هرگاه به زهرا مي‌نگريستم تمام طوفان‌هاي غم و ابرهاي سياه و تيرۀ غصه از منظرۀ وجودم رخت بر مي‌بست و جايش را به شادي نسيم بهاري و آرامش آسمان آبي مي‌داد.

مي‌فهميدم چشمه سار مهرباني از وجود تو مي‌جوشد، اما نه تا اين حد!

يادت هست آن شب كه «حسن» از سحر تا به صبح تو را تحت نظر گرفته بود، كه گوشۀ اتاق رو به قبله مشغول راز و نياز و نماز به درگاه بي‌نياز بودي، و گوش‌هايش را تيز كرده بود تا بداند تو در مناجاتت با پروردگار چه زمزمه مي‌كني و با لطايف الحيل دريافته بود كه تو مشغول دعا براي همسايه‌گان و بستگان دور و نزديكي، سراپا گوش، منتظر مانده بود تا بشنود تو براي خودت چه دعا مي‌كني و وقتي كه تو بي‌آنكه براي خود از خدا چيزي خواسته باشي، پس از به جا آوردن سجدۀ شكر، سجاده‌ات را جمع كرده بودي، حسن‌ات دويده بود و خودش را در آغوشت انداخته بود و با زبان شيرين كودكانه‌اش پرسيده بود پس چرا براي خودت دعا نكردي مامان؟ و تو با لحني دلنشين به او گفته بودي: «پسرم! نور چشمم! ميوۀ دلم! اهل خانه بعد از همسايه، اول ديگران، سپس نزديكان!» و با اين كلام تو، انگار من تازه دريافتم كه مشكل ديگران، فقط مشكل ديگران نيست و اگر با دست نمي‌توان گره از مشكل ديگران گشود، با قلب و دل و زبان مي‌توان برايشان دعا كرد.

راستي بچه‌هايت را هم خيلي خوب تربيت كرده‌اي. شنيده‌ام اين تربيت تو در پيروزي پسرت «حسن» در جنگ خاموش و نرمي كه با معاويه داشت، خودش را خوب نشان داده است. حسن‌ات اگر چه مثل شوهرت علي ـ كه سلام و درود خدا بر تو و او باد ـ تنها ماند، اما كاري كرد كه معاويه آن هم آشكارا پرده از انگيزه‌هاي دروني و افكار تيره و پليدش برداشته بود.

خودت كه بهتر مي‌داني! معاويه تمام مفاد عهد و پيماني را كه با حسن امضا كرده بود،‌ زير پا گذاشت. او در مسجد، روي منبر به صراحت خاطر نشان كرده بود كه هدف او به دست گرفتن قدرت است، و تصريح كرده بود كه هركس هر چقدر دلش مي‌خواهد نماز بخواند، روزه بگيرد، قرآن بخواند و به حج برود، اما به قدرت اعتراض نكند و در مقابل حكومت خليفۀ پيامبر! كه به روشني خورشيد، به جدايي دينانت از سياست فتوا داده، عصيا ن نكند. يعني خواسته بود، درست سر اسلام را كه همان سياست باشد، ببُرد و تن بي‌جان اسلام را به مسلمانان تحويل دهد.

 آري حسن‌ات در اين نبرد نامتقارن و نابرابر، كه سپاهيان خود او به معاويه نامه نوشته بودند كه حاضرند فرمانده و امامشان را دست بسته به او تحويل بدهند، خوب توانست تن مجروح و سر شكستۀ اسلام را تيمار كند و سياست الهي را بر سياست شيطاني پيروز كند.

آوازۀ «حسين‌ات» كه همه جا پيچيده، مسلمان و مسيحي، مؤمن و ملحد،‌ عاشق حسين تواند. خودم در فرانسه ديدم كه جوانان پاريسي در سرما ايستاده‌ بودند و براي حسين تو اشك مي‌ريختند و از آشنا شدن با حسين تو افتخار مي‌كردند و به خود مي‌باليدند.

از جوانان ايران هم خودت، بهتر و بيشتر از همه با خبري، آنها با ذكر حسين تو به استقبال شهادت مي‌روند. حتي آرزويشان اين است كه با لب تشنه جام شهادت را سر بكشند.

اجازه بده صادقانه يك اعتراف هم روي اين كاغذ سفيد كه به نوشتن وسوسه‌ام مي‌كند بنويسم.

من فكر مي‌كردم فرزندان تو چون از خطا و اشتباه در تمامي سطوح گفتار و رفتار و پندار، مصون و معصوم هستند، اين قدر موفق‌اند و به قول معروف كارشان درست است.

اما وقتي به پارۀ تنت، «زينب» رسيدم، نتوانستم به خودم بگويم زينب‌ات هم معصوم است و از اينكه او را سرمشق رندگي‌ام قرار بدهم، طفره بروم. البته بعد از اينكه با كتاب مقدس، منظورم قرآن است، آشنا شدم، ديدم كه خداوند الگويي حتي برتر از تو، براي بشر معرفي كرده؛ پدرت را، فاطمه جان!

كمي بعد هم راجع به فرزندانت،‌ سجاد، باقر، صادق، رضا، جواد، هادي، حسن و مهدي كه درود و سلام خداوند بر آنان باد، توانستم اطلاعات جسته و گريخته‌اي بدست بياورم. در اين ميان دريافتم چهار فرزندت در بقيع آرميده‌اند و آفتاب سنگ مزارشان است و متوجه شدم كه آخرين فرزند تو الان زنده است، نه فقط اينكه زنده باشد، كه در ميان ما و با ما و شاهد و حاضر و ناظر بر اعمال ماست.

به هرحال من هرچه بيشتر راجع به زينب‌ات فهميدم، چند برابر مات و مبهوت و متحير مي‌شدم، همين هم شد كه تصميم خودم را گرفتم.

از مدرسه كه برگشتم ديدم يك خانم كنار مادرم نشسته، از ظاهرش پيدا بود كه ايراني نيست. من مثل بچه‌هاي خوب سلام دادم و كنار مادرم روي مبل نشستم. فهميدم آن خانم معلم زبان فرانسه است و قرار است به من فرانسه ياد بدهد. فرانسه كه ياد گرفتم، نوبت انگليسي بود. الان هم كه ديپلم گرفته‌ام پدر و مادرم اصرار دارند كه به يكي از دانشگاههاي امريكا يا اروپا براي ادامه تحصيل بروم.

اما من تصميمم را گرفته بودم و همان روز كه قرار بود به فرودگاه بروم، صبح زود، قبل از طلوع خورشيد، به جاي رفتن به مهد حقوق اروپا و جهان، يعني فرانسه، عزمم را جزم كردم تا از حق و حقوق خودم دفاع كنم، رفتم اهواز. دورۀ آموزشي را هم در اهواز گذراندم و بعد هم رفتم جبهه. شلمچه!

در جبهه آدم‌هايي راديدم كه مرا ياد تو، همسر و بچه‌هايت مي‌انداختند، بعضي از دوستان خودم احساس مي‌كردند، تو مادرشان هستي، حتي تو را مادر صدا مي‌زدند. اوايل فكر مي‌كردم چون «سيّد» هستند تو را مادر صدا مي‌زنند؛ روي همين ذهنيت، من هم از اعماق وجود آرزو مي‌كردم اي كاش من هم سيد بودم تا مي‌توانستم تو را مادر صدا بزنم؛ اما بعد ديدم كه نه! انگار اينجا تو مادر همه‌ هستي،‌ مادر همه! همانطور كه نمي‌فهميدم چرا پدرت به تو «مادر» مي‌گفته، ‌نمي‌فهميدم كه چرا تو اينجا مادر همه‌اي «ام ابيها»

من هم خيلي دوست داشتم تو را مادر صدا بزنم. اما نمي‌دانم چرا نمي‌شد، حتي به خودم گفتم لااقل در وصيت‌نامه‌ام به تو«مادر» مي‌گويم كه حال پدر و مادرم كه هر دو با من قهر كرده بودند، را بگيرم؛ اما وقتي ياد تو مي‌افتادم، اي تنديس مهر! اي عصارۀ عشق! اي آبشار آبي مهرباني!  و اي مبارز و مجاهد نستوه، پشيمان مي‌شدم.

از وقتي تو را شناختم و عشق بسيجي‌ها را به تو ديدم، و مطمئن شدم كه مزار تو پنهان است، دوست داشتم من هم گم نام و بي‌نشان باشم. راستي چرا وصيت كرده بودي مراسم خاك‌سپاري‌ات شبانه باشد؟ و مزارت پنهان بماند و كسي از محل دفن تو حتي سال‌ها و قرن‌ها، پس از رفتنت خبردار نشود؟

من پس از مطالعۀ خطبه‌هاي حماسي و سياسي و عبادي تو، تازه دريافتم كه تو واقعاً سرور زنان و حتي مردان عالمي، البته به جز پدر و شوهرت!

اگر تو فقط در پدرداري! و يا فقط در همسرداري و يا فقط خانه‌داري و يا فقط فعاليت سياسي و يا فقط عبادت عارفانه و عاشقانه و يا فقط در تربيت فرزند، نمونه بودي براي خيره كردن چشم جهان كافي بود! حال آنكه آنچه چشم كم‌سو و ظاهربين ما از تو ديده تو را انساني كامل و بي‌بديل يافته است. كوثر رسول! سردار بي‌سلاح! فرماندۀ بي‌سپاه! رزمندۀ بي سپر و زره!

وقتي شهيد شدم، دوست داشتم بدنم هيچ وقت پيدا نشود،‌ حدود ده سال هم مزارم مثل قبر تو مخفي بود. تا اينكه اين قدر پدر و مادرم كه من تنها فرزندانشان بودم، دعا كرده بودند تا عذر ما را خواستند و بعد هم خودم،‌ خودم را به بچه‌هاي تفحص نشان دادم و آنها هم مرا پيدا كردند.

باورشان نمي‌شد كه بعد از گذشت ده سال، بدنم سالم مانده است، البته به جز پهلويم كه با تركش خمپاره دريده شده بود و قلب و قفسۀ سينه‌ام كه با تير شكافته شده بود. اما با كمك تو، من فكر اينجايش را هم كرده بودم. در وصيت نامه‌ام كه در جيب پيراهنم گذاشته بودم، وصيت كرده بودم كه روي قبرم اسمم را ننويسند، نه فقط اسم، كه اصلاً هيچي ننويسند، به جز يك جمله: «مشتي خاك در پيشگاه خداي متعال.»

وصيت دومم هم اين بود كه قبرم هيچ ارتفاعي، هرچند ناچيز از سطح زمين، نداشته باشد و صاف و هموار باشد. چون دوست دارشتم و دوست دارم قبرم شبيه قبر تو و جام‌هاي سرشار از غربت بقيع، كه فرزندانت و يا شايد خود تو در آن آرميده‌اي، باشد.

تمام كساني را هم كه به نحوي مرا اذيت كرده بودند، بخشيده بودم؛ مي‌داني! من اصلاً كينه‌اي از كسي به دل نداشتم، تا نيازي به شست و شوي لكه‌هاي تيره و كدر كينه با آب زلال بخشش لازم بيايد، من از تو ياد گرفته بودم كه براي ديگران دعا كنم، نه نفرين و براي ديگران از خداي خوبي‌ها تمناي نيكي كنم نه انتقام، و همين به من جرأت مي‌داد كه به دوستان و نزديكانم وصيت كنم كه ملكوتي باشند، ‌نه ملكي، عرشي باشند نه فرشي، آسماني باشند،‌ نه زميني، زينبي باشند نه يزيدي. مادر! / به قلم رضا لکزایی

نوشته شده توسط گمنام در 9:49 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/09/14

پرواز انقلابي

 خاطراتی از شهید عباس بابایی (۱)


قبل از پيروزي انقلاب در پايگاه اصفهان در سمت فرمانده گردان « F-14» در يك مانور هوايي به مناسبت روز 24 اسفند شركت داشت. من به عنوان فرمانده گردان هماهنگيهاي لازم را انجام دادم و در روز مقرر به پرواز درآمديم. فرمانده دسته اول من بودم و عباس هم در دسته من پرواز مي كرد. بايد بگويم كه رژه در حضور شاه برگزار مي شد.
از شروع پرواز چند دقيقه اي مي گذشت و ما در حال نزديك شدن به فضاي جايگاه بوديم. آرايش هواپيماها از قبل هماهنگ شده بود و چشمان حاضران و خبرنگاران در جايگاه در انتظار مانور ما بر فراز جايگاه بودند كه ناگهان صداي عباس در راديو پيچيد او گفت:
ـ من در وضع عادي نيستم. نمي توانم دسته را همراهي كنم.
مضطربانه پرسيدم:
ـ چه مشكلي پيش آمده؟
گفت:
ـ سيستم هيدروليك هواپيما از كار افتاده است. مي خواهم از دسته جدا شوم و بايد به برج مراقبت اعلام وضعيت اضطراري كنم.
من فقط گفتم:
ـ شنيدم تمام.
در اين لحظه عباس از دسته جدا شد. مانوري كرد و در جهت مخالف دسته هاي پروازي، به سمت باند رفت. آن لحظه آرايش هواپيماها در هم ريخت و باعث در هم پاشيدن مراسم شد پس از انجام پرواز به پايگاه برگشتيم. يك پرسش ذهن مرا به خود مشغول كرده بود كه با توجه به اينكه سيستم هيدروليك در جنگنده «F-14» دوبله است، چرا عباس از سيستم دوم استفاده نكرده است.
فرمانده پايگاه مرا تحت فشار قرار داد كه درباره اعلام «وضع اضطراري» عباس اظهار نظر كنم. من پاسخ دادم كه وقتي هواپيما در هوا دچار اشكال يا نقص فني مي شود، در آن لحظه تصميم گيرنده خلبان است؛ بنابراين او بايد تصميم بگيرد كه فرود بيايد يا به پرواز خود ادامه دهد. البته اين نظر براي خودم قابل قبول نبود؛ ولي با توجه به علاقه اي كه عباس داشتم و تا حدودي از هدف او آگاه بودم بر روي اين موضوع سرپوش گذاشتم. حال اينكه او مي توانست با استفاده از سيستم دوم به راحتي پرواز را تا پايان ادامه دهد. سپس به طور كتبي و رسماً به مسئولين اعلام كردم كه تصميم بابايي مبني بر فرود، در آن لحظه كاملاً منطقي بوده و سرپيچي از فرمان محسوب نمي شود.
چند روز بعد، هنگام خروج از اتاق عمليات، عباس را ديدم. او در حالي كه به من اداي احترام مي كرد، نگاهش به نگاه من دوخته شده بود. هيچ نگفت؛ ولي در عمق چشمانش خواندم كه مي گفت: «متشكرم».
بعدها حدسم به يقين تبديل شد و دانستم كه عباس در آن روز نمي خواست رژه انجام شود و در حقيقت عمل او در آن روز يك حركت انقلابي و پروازش يك پرواز انقلابي بود. ( راوي: امير حبيب صادقپور)

نوشته شده توسط گمنام در 18:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/11/30

کلید را باید یافت...

کلید

کدام یک از ما حاضریم از خود ، از دنیایی که برای خود ساخته ایم ، از کسانی که دوستشان داریم و دوستمان دارند، از تمام وابستگی هامان عبور کنیم ؟ به یکباره از همه آنها دل بکنیم و به تمام لذت هایی که در دنیا منتظر ماست پشت پا بزنیم؟ کداممان؟؟ آنها هم مثل ما بودند ، جوان بودند با همین شور جوانی، با همین سرخوشی ها...

چه شد که یک شبه ره صد ساله را طی کردند؟ چه شد که یک شبه پیر راه شدند؟ چه شد؟ آن کلید را باید یافت....

 

 ******

شب آخر بود. قبل از عملیات. بچه ها را توجیه می کرد.

پرسید: « اگه یه جا وقت کم آوردید، به یه چیز پیش بینی نشده ای خوردید مثل میدون مین، سیم خاردار، چکار می کنید؟

همه ساکت مانده بودند. یک نفر بلند شد و گفت «حاجی جان، فکر اون جاش رو هم از قبل کردیم.

کار پیش میره. نگران نباش.»

پرسید: «چه جوری؟»

گفت: «حاجی بی خیال شو،

بذار اگه لازم شد عمل کنیم.

اگر هم لازم نشد که نشده دیگه.»

اصرار کرد.

بالاخره تسلیم شدند.

گفتند: «دیشب بچه های ما لیست گرفتند.

توی گروهان ما پونزده نفر حاضرن توی میدون مین یا روی سیم خاردار بخوابن تا بقیه رد بشن.

اگر لازم شد می خوابن.»

فردا شبش که گیر کردیم،

عده ای آمدند جلو.

پانزده نفر بودند.(۱)

******

 

یک شب که توی شهر با منافقین درگیری شده بود با یکی دو تا از دوستانش رفته بود خانه.

زن همسایه فریاد کرده بود که شما سپاهی ها چرا به فکر خودتان نیستید؟

چرا با این ماشین کهنه رفت و آمد می کنید.

دوستانش زن را آرام کرده بودند که ما مواظبش هستیم.

شما نگران نباش.

زن گفته بود:

«آخه این آقا صبح ها ماشینش رو هل می ده تا سر خیابان و بعد روشن می کنه تا ما از صدای ماشین بیدار نشیم.

شب ها هم پوتین هاش رو در میاره و از پله ها بالا میره که صدای پوتین هاش ما رو بیدار نکنه.(۲)

و امروز که ما این ها را می خوانیم گمان می کنیم افسانه اند. یا مربوط به زمان هایی خیلی دور....

لحظه ای تأمل....

آنی درنگ....

امروز آیا  کسی هست که این قبیل ملاحظات را داشته باشد؟ و اگر وجود داشته باشد ما درباره اش چه می گوییم؟!

با خودمان که تعارف نداریم.حقیقتا ما کجا و یادگاران آن دوران کجا؟

خیلی از آنها فاصله گرفته ایم؟! نه؟

هنوز برای خوب بودن دیر نیست...هنوز دیر نیست.

فقط از دیگران توقع نداشته باشیم ...از خودمان شروع کنیم ...از خودمان....

 


۱. کتاب یادگاران

۲. شهید کلاهدوز

نوشته شده توسط گمنام در 11:44 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/11/22

آخرين ديدار ؟؟؟/ سردار شهید محمد آرمان

 

«روز قبل از شهادتش يك ماشين آورد و گفت: «مي خواهيم برويم بيرون!» ما آماده شديم نزديكي هاي بستان، آتش دشمن شديد بود. ما ترسيده بوديم. محمد گفت: « نترس! مي خواهم بوي باروت و فشنگ به مشام فرزندم برسد!» همان شب همه دور هم نشسته بوديم محمد كه گويي مي دانست اين آخرين ديدار است، با يك حالت ديگر و چهره اي نوراني و مظلوم به همه ما و به بچه هاي خواهرش و رضاي خودش نگاه مي كرد. صبح زود بلند شد و رفت حمام و گفت: «لباسهايي را كه موقع عروسي پوشيده بودم برايم بياور.» با حيرت پرسيدم: «حالا حتماً بايد همان پيراهن و شلوار باشد؟» گفت: «بله» حتي زيرپوشي را كه شب عروسي برتن داشت پوشيد. موقع خداحافظي رضا را در بغل گرفت و او را حسابي بوسيد. من نگاهش مي كردم. توي دلم آتش بود و گلويم را بغض سنگيني گرفته بود.

 

 منبع:کتاب فرمانده قلبها

راوي:همسر شهيد

نوشته شده توسط گمنام در 22:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/11/15

بی فاصله!!

سال‌ها بود با هم بودند. هر كجا يكي از اونها رو مي‌ديدي، دست خودت نبود، دنبال اون يكي مي‌گشتي و به فاصله چند متري اطرافش پيداش مي‌كردي. وقتي آقا رحيم مسئول دسته بود، آقا جعفر هم معاونش بود. وقتي آقا رحيم فرمانده گروهان شد، باز جعفر معاونش شد. بارها شد مي‌خواستند اونها رو متقاعد كنند كه از هم جدا بشن تا تو عمليات اگه اتفاقي براي يكي افتاد، روحيه نفر ديگر خراب نشه. اما هميشه با خنده معني‌دار اونها طرف مي‌شد. بعضي‌ها هم بهشون گير مي‌دادند كه درست نيست و بلايي سرش مي‌آوردند كه طرف از حرفش پشيمون مي‌شد.

چند تا عمليات با هم رفتند و سالم برگشتند. يا چند تا زخم كوچيك كه آقا رحيم برداشت تا عمليات كربلاي پنج شلمچه.

حال و هواي هر دو عوض شده بود. خصوصاً آقا جعفر كه خيلي سربه‌سر بچه‌ها مي‌گذاشت، عجيب آروم شده بود. زياد اهل فكر شده بود و... معلوم بود خبرهايي هست. رفتيم عمليات. آقا رحيم، فرمانده گروهان كميل و آقا جعفر معاونش. منم تو گروهان ميثم، تو سنگر كنار حاج حسين نشسته بودم و صداي رحيم رو از پشت گوشي بي‌سيم مي‌شنيدم.

خيلي زود با فرياد الله‌اكبر اعلام كرد كه به هدف نرسيده، اما...

آمبولانس داشت عقب مي‌رفت كه آقا جعفر رو مجروح داخلش ديدم. آقا رحيم جلو تو محاصره افتاده بود و فقط جراحت مي‌توانست اونها رو تو اين شرايط از هم جدا كنه.

حاج حسين منو فرستاد پيش رحيم تا پيغامي بهش بدم. منم پيش رحيم موندگار شدم. اولين حرفي كه رحيم به من زد سراغ آقا جعفر رو گرفت. گفتم زخمي شده بود. زياد سخت نبود، رفت عقب.

وقتي پيكر آقا رحيم بين ما و عراقي‌ها در زمين افتاده بود، همه‌اش به اين فكر بودم كه جواب آقا جعفر رو چي بدم! چطور بهش بگم نتونستم پيكر آقا رحيم رو عقب بياريم.

رسيدم به آمبولانس كه سوخته بود. با مكافات مجروحين داخل آمبولانس رو بيرون كشيدم. همه شهيد شده بودند.

وقتي پيكرش رو ديدم، اشكم سرازير شد. آقا جعفر هم خودش رو به رحيم رسونده بود. اونم شهيد شد.

جالب اينكه تو گلستان شهدا هنوز هم كنار هم هستند.

  ..................................................................................................................................

1. شهيد رحيم يخچالي فرمانده گروهان كميل،‌ برادر شهيد كمال يخچالي.

2. جعفر عابديني‌زاده، معاون گروهان كميل، فرزند شهيد حاج علي عابديني‌زاده.

 

                              « ماهنامه امتداد، شماره ۳۳»

نوشته شده توسط گمنام در 9:42 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/11/12

به جهنم نرفتن هنر نيست! همت را باید بلند داشت...

پاي صحبت عالمان دين كه مي نشيني ، حتي زماني كه حرف هايشان برايت تكراري است، باز دلت تازه مي شود، جان مي گيرد و چقدر محتاجيم به اين تذكرها.

 اين تذكر آسماني را با هم بخوانيم:

« انسان نباید خود را با افراد تبهکار و فاسق و منافق بسنجد و بگوید: الحمدلله خوشا به حال ما که در این راه آمدیم و به دام کفر و نفاق بیفتادیم. امام مجتبی علیه السلام می فرمایند: هرگز خود را با بدان و اهل دنیا نسنجید وگرنه ضرر کرده اید. خود را با شهدای کربلا و یاران پاک اباعبدلله الحسین علیه السلام بسنجید، با آنان که چهل سال با وضوی نماز عشای خود نماز صبح خواندند.

راه باز است و به مقام بلند رسیدن وقف کسی نیست، همت را باید بلند داشت. به ما آموخته اند که هر شب جمعه در دعاي كميل از خدا بخواهيم ما را به حدي برساند كه بالاتر از آن حدي نيست: « واقربهم منزلة منك و اخصهم زلفة لديك»

تنها همت ما اين نباشد كه به جهنم نرويم ، خداوند در قيامت بسياري از افراد را نمي سوزاند؛ بچه ها ، ديوانه ها ، مستضعفاني كه دسترسي به معارف و احكام الهي نداشته اند به جهنم نمي روند، به جهنم نرفتن هنر نيست.

اميرمومنان عليه السلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم نقل مي كند كه فرموده اند: « ان الله عزوجل يحب معالي الامور و يكره سفسافها » خداوند همت ها و فكرهاي بلند را دوست دارد و كارهاي پست و فرومايه را اكراه دارد. (بحار الانوار ج 47 ص 323) »

 

توصيه هايي از آيت الله جوادي آملي/ حكمت عبادات، ص 122-123

نوشته شده توسط گمنام در 9:24 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/11/10

راز نگفته؟؟؟

 

توي رديف بالايي ايستاده بود ، خم شد روي قبر يك شهيد و دستش را كشيد روي قبر . وقتي بلند شد . دستش را كه خيس گلاب شده بود كشيد روي صورتش و زير لب صلوات فرستاد . رو كرد به طرف رضا و گفت : رضا جون زود باش فاتحه بخون كه بايد بريم .
رضا كه صورتش را روي قبر شهيد گذاشته بود قبر را بوسيد و بلند شد . رفت طرف حاج ميثم و گفت : حاجي تو كه اين قدر زود از بهشت زهرا بيرون نمي رفتي ... ؟ امروز خبريه ؟
حاج ميثم لبخندي  گوشه ي لبش نشاند و رفت طرف انتهاي رديف قبور شهدا تا سوار موتور شود .
توي راه برگشت...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط گمنام در 1:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/11/07

درد دلی با خدا (1)

 

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌کنم!
گفت: فانّي قريب
.:: من که نزديکم (بقره) ::.


گفتم: تو هميشه نزديکي؛ من دورم کاش مي‌شد بهت نزديک شم!
گفت: و اذکر ربک في نفسک تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد کن (اعراف) ::.


گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!
گفت: ألا تحبون ان يغفرالله لکم
.:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور) ::.


گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشي!
گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا اليه
.:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه کنيد (هود) ::.


گفتم: با اين همه گناه آخه چيکار مي‌تونم بکنم؟
گفت: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمي‌دونيد خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌کنه؟! (توبه) ::.


گفتم: ديگه روي توبه ندارم ...!
گفت: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر ) ::.


گفتم: با اين همه گناه، براي کدوم گناهم توبه کنم؟
گفت: ان الله يغفر الذنوب جميعا
.:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر) ::.


گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفت: و من يغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کيه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران) ::.


گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين کلامت کم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌کنه؛ عاشق مي‌شم! توبه مي‌کنم...
گفت: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونايي که پاک هستند رو دوست داره (بقره) ::.


ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرک!
گفت: اليس الله بکاف عبده
.:: خدا براي بنده‌اش کافي نيست؟ (زمر) ::.

نوشته شده توسط گمنام در 21:42 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/11/07

چه كار كنیم تا با شهدا محشور شویم؟

 

 

از نعمت هاي بزرگ الهي كه خداوند منان آن را به انسان ارزاني داشته ، به ياد مرگ بودن و تفكر درباره آن است كه موجب بيداري دل و نزديك شدن به حضرت حق جل جلاله مي گردد ، تفكر انسان را از غفلت ها وبي توجهي ها باز مي دارد .

 

از پیامبر اکرم صلی‌الله علیه واله پرسیدند: كداميك از مؤمنين با كياست تر و با فراست ترند؟ حضرت فرمودند : آن كسي كه بيشتر ياد مرگ كند و خود را براي آن بهتر مستعد و آماده سازد.

 

 جایی دیگر از آن حضرت سوال شد آیا کسی هست که با شهیدان محشور ‌شود؟ در پاسخ فرمودند: بلی، کسی که هر روز بیست بار یاد مرگ کند. 

 

 به راستی که مرگ آرزوها را کوتاه و عمل را نیکو کند و یاد  آن آدمی را در نیل به حقایق بندگی کمک می‌کند. انسان بايد به گونه اى باشد كه وقتى صبح كرد، به خود وعده ندهد كه تا شب زنده مى ماند و وقتى غروب مى شود به خود وعده ندهد كه تا صبح زنده مى ماند. 

 

مولای متقیان امام علی(ع) می فرمایند: ياد مرگي باشيد كه اگر فرار كنيد ،شما را مي گيرد. ياد مرگي باشيد كه اگر او را فراموش كنيد او شما را فراموش نمي كند . از اين مرگ هيچ راه فراري نيست!

 «نردبان این جهان ما و منی است

عاقبت این نردبان افتادنی است

لاجرم هر کس که بالاتر نشست 

 گردن او سخت‌تر خواهد شکست»

نوشته شده توسط گمنام در 4:22 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/11/06

شهادت در حال سجده / شهید یوسف شریف

 الحمد لله رب العالمين

 

صبح كه بچه‌ها براي فيلمبرداري و گرفتن عكس قبل از عمليات رفته بودند شهيد شريف را شناخته بودند. يوسف خود را پنهان مي‌كرد تا كسي نتواند از او تصويربرداري كند. مي‌خواست گمنام باشد. بارها به حاج قاسم گفته بود كه: «دوست دارم شهادتم در حالي باشد كه در سجده هستم.» يكي از دوستان مي‌گفت: «در حال عكس گرفتن بودم كه ديدم يك نفر به حالت سجده پيشاني به خاك گذاشته است فكر كردم نماز مي‌خواند، اما ديدم هوا كاملاً روشن است و وقت نماز گذشته، همه تجهيزات نظامي را هم با خودش داشت. جلو رفتم تا عكسي در همين حالت از او بگيرم دستم را روي كتف او گذاشتم، به پهلو افتاد. ديدم گلوله‌اي از پشت به او اصابت كرده و به قلبش رسيده، آرام بود انگار ديگر در اين دنيا كاري نداشت. صورتش را كه ديدم زانوهايم سست شد. به زمين نشستم، با خود گفتم اين كه يوسف شريف است.»

«برای شادی روح این شهید و تمامی شهدای شهرستان جیرفت صلواتی بفرستید»

نوشته شده توسط گمنام در 13:52 |  لینک ثابت   •